loading...

وبلاگ راديو كودك

اين وبلاگ بازتاب دهنده مطالب وب سايت راديو كودك است

بازدید : 223
11 زمان : 1399:2

يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچ كس نبود،
پيرزني تنها در گوشه اي از جنگل زندگي مي كرد كه آن طرف جنگل دخترش بود
يك روز خيلي دلش براي دختر و دامادش كه در آن طرف جنگل بودند تنگ شد و تصميم گرفت به ديدن آن ها برود
راه جنگل سبز و پردرخت، طولاني و پر از حيوانات خطرناك و درنده بود.
خاله پيرزن با خودش كلي فكر كرد اما بالاخره صبح روز بعد تصميم به رفتن گرفت و بقچه اش را بست و به راه افتاد.
خاله كه هنوز راه زيادي را نرفته بود ناگهان يك گرگ بزرگ را سر راه خود ديد
كه در دلش مي گفت « به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي»
پيرزن اولش ترسيد ولي خودش را نباخت و
گفت «سلام، سلام آي گرگه، حال شما چطوره تو خوب و مهربوني،
تميز و خوش زبوني برو كنار، برو كنار، ميخوام برم پيش داماد و پيش دخترم ».
گرگ گفت: اصلا نميذارم از اين جا تكون بخوري
چون الان چند روزه هيچي نخوردم و واسه بچه هام هيچ غذايي نبردم.
پيرزن كه همچنان خونسرد و با آرامش بود با خودش فكر كرد كه چطوري از دست گرگ خلاص بشه
و گفت «من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم، بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني،
ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ، خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
گرگ كه با شنيدن اين حرف ها رضايت داد كه خاله پيرزن به راه خودش ادامه بدهد
و او رفت جلو تر تا يك دفعه يك پلنگ بزرگ از بالاي درخت پريد جلوي پيرزن!
او در حالي كه خاله پيرزن را ميديد در دلش مي گفت «به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي».
پيرزن كه اين بار خيلي ترسيده بود سعي كرد كه خونسرد باشه
و آرامش خودش را حفظ كند
و به پلنگ گفت « سلام سلام پلنگم، اي پلنگ قشنگم ميدونم كه مهربوني، بگذار برم مهموني»
پلنگ بعد از شنيدن حرف هاي پيرزن گفت: من گشنمه پيرزن، پيرزن دغل زن.
پيرزن با ناله گفت: «من به چه دردت مي خورم، يه پوست و استخوان دارم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني؟ ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
پلنگ با شنيدن اين حرف ها راضي شد
و كنار رفت تا پيرزن به راه خودش ادامه بدهد و به او گفت برو، ولي زود برگرد.
پيرزن از اينكه از دست آن ها جان سالم به در برده بود خوشحال بود
و با شادي به راهش ادامه داد نزديك غروب بود كه نعره ي يك شير او را در جاي خود ميخكوب كرد.
پيرزن در حالي كه ترسيده بود اما با چرب زباني
گفت: «سلام سلام شيربزرگ، رئيس پلنگ و آقا گرگ، تو شاه هر وحوشي،
سلطان فيل و موشي، ديرم شده بذار برم، چون خيلي خيلي كار دارم»
شير بعد از شنيدن صحبت هاي خاله پيرزن گفت كه محاله بذارم بري، راه بسته است نميذارم بري
پيرزن هم با زيركي جواب داد: «به به چه افتخاري، ولي من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني، ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ،
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
خاله پيرزن با اين حرف شير را هم راضي كرد و گذاشت كه به راهش ادامه بدهد
شب شد و پيرزن بالاخره به خانه دخترش رسيد. آن ها از ديدن مادرشان بسيارخوشحال شدند
و براي او غذاهاي خوشمزه درست كردند، پيرزن بعد از اينكه كمي استراحت كرد
ماجرا را براي دختر و دامادش تعريف كرد آنها بسيار تعجب كردند
چند روز كه گذشت پيرزن تصميم گرفت كه برگردد او به دخترش
گفت: « دختر مهربونم، درد و بلات به جونم، كدوي گنده داري، براي من بياري؟»
وقتي دختر براي مادرش كدو را آورد درون آن را خالي كرد
و پيرزن رفت داخل كدو و دختر سر كدو را گذاشت و آن را قل داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا به شير رسيد و وقتي شير كدو را ديد داد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
كدو قل خورد و قل خورد تا رفت و به پلنگ رسيد او فرياد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
پلنگ هم مثل شير گول خورد و او را هول داد
كدو قل خورد تا بالاخره به گرگ رسيد
وقتي گرگ از كدو قلقله زن پيگير پيرزن شد صداي خاله را شناخت و گفت:
پيرزنه تو هستي، مي گيرمت دو دستي وبه طرف كدو حمله كرد.
اما پير زن با هوش كه از قبل با دختر و دامادش فكر اين كار را كرده بودند
از سر ديگر كدو بيرون پريد و آن را به سمت دره قل داد و گرگ به دنبال كدو به دره افتاد
و خاله پيرزن سالم و خوشحال به خانه اش رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

يكي بود يكي نبود غير از خداي مهربون هيچ كس نبود،
پيرزني تنها در گوشه اي از جنگل زندگي مي كرد كه آن طرف جنگل دخترش بود
يك روز خيلي دلش براي دختر و دامادش كه در آن طرف جنگل بودند تنگ شد و تصميم گرفت به ديدن آن ها برود
راه جنگل سبز و پردرخت، طولاني و پر از حيوانات خطرناك و درنده بود.
خاله پيرزن با خودش كلي فكر كرد اما بالاخره صبح روز بعد تصميم به رفتن گرفت و بقچه اش را بست و به راه افتاد.
خاله كه هنوز راه زيادي را نرفته بود ناگهان يك گرگ بزرگ را سر راه خود ديد
كه در دلش مي گفت « به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي»
پيرزن اولش ترسيد ولي خودش را نباخت و
گفت «سلام، سلام آي گرگه، حال شما چطوره تو خوب و مهربوني،
تميز و خوش زبوني برو كنار، برو كنار، ميخوام برم پيش داماد و پيش دخترم ».
گرگ گفت: اصلا نميذارم از اين جا تكون بخوري
چون الان چند روزه هيچي نخوردم و واسه بچه هام هيچ غذايي نبردم.
پيرزن كه همچنان خونسرد و با آرامش بود با خودش فكر كرد كه چطوري از دست گرگ خلاص بشه
و گفت «من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم، بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني،
ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ، خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
گرگ كه با شنيدن اين حرف ها رضايت داد كه خاله پيرزن به راه خودش ادامه بدهد
و او رفت جلو تر تا يك دفعه يك پلنگ بزرگ از بالاي درخت پريد جلوي پيرزن!
او در حالي كه خاله پيرزن را ميديد در دلش مي گفت «به به عجب غذايي، عجب غذاي ماهي».
پيرزن كه اين بار خيلي ترسيده بود سعي كرد كه خونسرد باشه
و آرامش خودش را حفظ كند
و به پلنگ گفت « سلام سلام پلنگم، اي پلنگ قشنگم ميدونم كه مهربوني، بگذار برم مهموني»
پلنگ بعد از شنيدن حرف هاي پيرزن گفت: من گشنمه پيرزن، پيرزن دغل زن.
پيرزن با ناله گفت: «من به چه دردت مي خورم، يه پوست و استخوان دارم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني؟ ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
پلنگ با شنيدن اين حرف ها راضي شد
و كنار رفت تا پيرزن به راه خودش ادامه بدهد و به او گفت برو، ولي زود برگرد.
پيرزن از اينكه از دست آن ها جان سالم به در برده بود خوشحال بود
و با شادي به راهش ادامه داد نزديك غروب بود كه نعره ي يك شير او را در جاي خود ميخكوب كرد.
پيرزن در حالي كه ترسيده بود اما با چرب زباني
گفت: «سلام سلام شيربزرگ، رئيس پلنگ و آقا گرگ، تو شاه هر وحوشي،
سلطان فيل و موشي، ديرم شده بذار برم، چون خيلي خيلي كار دارم»
شير بعد از شنيدن صحبت هاي خاله پيرزن گفت كه محاله بذارم بري، راه بسته است نميذارم بري
پيرزن هم با زيركي جواب داد: «به به چه افتخاري، ولي من لاغر و نحيفم، ببين چقدر ضعيفم،
بگذار برم مهموني، دليلش رو نميدوني، ميخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ،
خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد ميام تو منو بخور»
خاله پيرزن با اين حرف شير را هم راضي كرد و گذاشت كه به راهش ادامه بدهد
شب شد و پيرزن بالاخره به خانه دخترش رسيد. آن ها از ديدن مادرشان بسيارخوشحال شدند
و براي او غذاهاي خوشمزه درست كردند، پيرزن بعد از اينكه كمي استراحت كرد
ماجرا را براي دختر و دامادش تعريف كرد آنها بسيار تعجب كردند
چند روز كه گذشت پيرزن تصميم گرفت كه برگردد او به دخترش
گفت: « دختر مهربونم، درد و بلات به جونم، كدوي گنده داري، براي من بياري؟»
وقتي دختر براي مادرش كدو را آورد درون آن را خالي كرد
و پيرزن رفت داخل كدو و دختر سر كدو را گذاشت و آن را قل داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا به شير رسيد و وقتي شير كدو را ديد داد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
كدو قل خورد و قل خورد تا رفت و به پلنگ رسيد او فرياد زد
آي كدوي قلقله زن، نديدي تو راه يه پيرزن؟ پيرزني چاق و گنده، لپاش مثال دنبه
پيرزن با صدايي تغيير كرده و لرزان گفت:
والا نديدم، بلانديدم، بي خبر از پيرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شير كه گول خورده بود كدو را قل داد .
پلنگ هم مثل شير گول خورد و او را هول داد
كدو قل خورد تا بالاخره به گرگ رسيد
وقتي گرگ از كدو قلقله زن پيگير پيرزن شد صداي خاله را شناخت و گفت:
پيرزنه تو هستي، مي گيرمت دو دستي وبه طرف كدو حمله كرد.
اما پير زن با هوش كه از قبل با دختر و دامادش فكر اين كار را كرده بودند
از سر ديگر كدو بيرون پريد و آن را به سمت دره قل داد و گرگ به دنبال كدو به دره افتاد
و خاله پيرزن سالم و خوشحال به خانه اش رفت.

داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كوتاه كودكانه

خلاصه داستان كودكانه

داستان هاي كودكانه

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 38

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 387
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 279
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 371
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 1113
  • بازدید ماه : 1344
  • بازدید سال : 1732
  • بازدید کلی : 125531
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی